هشتم شوال، سالروز تخریب قبور ائمه معصومین علیه السلام
اما شاید این پرسش به ذهن خطور کند که وهابیت از کجا شکل گرفته و رهبر آنها چه کسی بود؟
تبلیغ رسمی مبانی فکری وهابیت که مبتنی بر اعتقاد به شرک و کفر سایر فِرَق اسلامی است، به وسیله ابن تیمیه در سال 698 ه.ق. در منطقه شام آغاز شد. اما این افکار، با مخالفت آشکار دانشمندان بزرگ اهل سنّت و شیعه رو به رو شد. ابن تیمیه در سال 728 ه.ق. در زندان قلعه دمشق، جان سپرد تا با مرگش، افکار وی نیز به فراموشی سپرده شود.
اما بار دیگر افکار باطل ابن تیمیه، از سوی "محمّد بن عبد الوهّاب" در سرزمین "نجد" عربستان و با هماهنگی "محمّد بن سعود"، حاکم شهر "دِرعیه"، در سال 1157 ه.ق. از سر گرفته شد. سرانجام این دو که با یکدیگر هم پیمان گردیده بودند، پس از نبردهایی خونین، بر سواحل خلیج فارس و تمامی منطقه حجاز سلطه یافتند.
محمّد بن عبد الوهّاب که او را مؤسس فرقه وهابیت میتوان برشمرد، در سال 1115 ه.ق. در شهر "عُیینه"، از توابع نجد در عربستان به دنیا آمد. او فقه "حنبلی" را در زادگاه خود آموخت و آنگاه برای ادامه تحصیل، رهسپار مدینه منوّره شد.
وی در دوران تحصیل، مطالبی به زبان میآورد که نشان دهنده انحرافات فکری او بود؛ به گونهای که برخی از استادان او نسبت به آینده اش، اظهار نگرانی مینمودند.
مهم ترین کاری که محمّد بن عبدالوهّاب انجام داد، این بود که عقاید ابن تیمیه را به صورت یک فرقه و یا مذهب جدیدی درآورد که با تمام مذاهب چهارگانه اهل سنّت و مذهب شیعه تفاوت داشت.
به عنوان نمونه، وهابیان به تبعیت از ابن تیمیه بر این باورند که خداوند در فراز آسمانها بر تخت سلطنت خویش تکیه زده است.(2) ابن تیمیه حتی جسارت را به جایی رسانده است که در کتاب "العقیده الحمویه" برای خداوند متعال، دست و پا، ساق پا و صورت تصور کرده است. به طور آشکار این نظر بر خلاف آیات قرآن کریم همچون آیه 11 سوره شوری و آیه 4 سوره اخلاص میباشد که در این آیات، خداوند از هرگونه تشبیه به صفات مخلوقات منزه دانسته شده و قرآن کریم میفرماید: "هیچ چیز همانند او نیست."(3) و "برای او هیچگاه شریک و مانندی نبوده است."(4)
"حصنی دمشقی"(5) مینویسد: "ابن تیمیه گفته است: هرکس به مرده و یا فرد دور از نظر، استغاثه کند .. ظالم، گمراه و مشرک است. از این سخن، بدن انسان میلرزد، این سخن، پیش از زندیق حران، ابن تیمیه، از دهان کسی در هیچ مکان و زمانی خارج نگردیده است. او مدعی شده است که رسالت پیامبر پس از رحلت ایشان از بین رفته است. این عقیده به یقین کفر و در واقع زندقه و نفاق است."(6)
بعدها محمّد بن عبد الوهّاب با همین افکار، به گونهای پیش رفت که مسلمانان را تنها به جرم توسّل به انبیا و اولیای الهی، مشرک و بت پرست قلمداد کرده و فتوا به تکفیر آنان داد و خونشان را حلال و کشتن آنان را جایز و اموال آنان را جزء غنایم جنگی به حساب آورد. بر این اساس، او تمامی زیارتگاه های صحابه و اولیاء خدا را در اطراف زادگاهش ویران نمود. حتی پیروان او نیز به استناد همین فتوا، هزاران مسلمان بی گناه را به خاک و خون کشیدند و اموال آنان را غارت کردند.
"زینی دحلان"، مفتی مکه مکرمه، مینویسد: "تندرویهای او تا حدی بود که برادرش شیخ سلیمان، سخنان او را سخت انکار میکرد و در هیچ یک از بدعتهایش از وی پیروی نمینمود؛ تا جایی که شیخ سلمان کتابی را نیز در رد افکار او نوشت.
روزی سلیمان از برادرش محمّد پرسید: اسلام چند رکن دارد؟ محمّد، جواب داد: پنج رکن.
سلیمان گفت: ولی تو میگویی هر کس وهّابی نباشد و از تو پیروی نکند، کافر است و این را رکن ششم اسلام قرار داده ای!
سرانجام اختلاف میان دو برادر به جایی کشید که سلیمان از ترس جانش به مدینه گریخت."(7)
و اما افسوس که این تفکر باطل و نو ظهور همچنان تا روزگار ما نیز تداوم یافت و در روزگاری که بشریت داعیه تمدن و پیشرفت دارد، خون دهها هزار بی گناه در کشورهای مختلف با عملیاتهای تروریستی بر پایه افکار باطل وهابیت به زمین ریخته میشود. این افکار نه تنها مسلمانان جهان، بلکه تمامی آدمیان با هر دین و آیینی، را به سختی تهدید میکند ...
به راستی آیا نباید برای مقابله با ترویج این افکار سطحی و باطل چارهای اندیشید؟
«برگرفته از کتاب "وهابیت از منظر عقل و شرع"، تالیف: "آیت الله دکتر محمد حسینی قزوینی"
------------------------------------------------------------------------------------------------
پاورقی:
1 ـ تاریخ وهّابیان، 107، تاریخ الوهّابیه، چاپ مصر، ص 126
2- العقیده الحمویه، ص 429
3- سوره شوری، آیه 11
4- سوره اخلاص، آیه 4
5- خیر الدین زرکلی وهابی در شرح حال حصنی دمشقی، میگوید: "او امام و پیشوایی است فقیه، با تقوا و پرهیزکار، دارای تالیفات زیادی است که یکی از آنها "دفع شبه من شبه و تمرد" میباشد." (الاعلام، جلد 2، صفحه 69)
6- دفع الشبه عن الرسول و الرساله، صفحه 131
7- الدرر السنیّه فی الرد علی الوهابیّه، صفحات 39 الی 42