چه نامی؟ گفت: تا چه خوانی؟
گفتم: چه پوشی؟ گفت: تا چه پوشانی؟
گفتم: چه کار کنی؟ گفت: تا چه کار فرمایی؟
گفتم: چه خواهی؟ گفت: بنده را با خواست چه کار!
پس با خود گفتم: ای مسکین تو در همه عمر خدای تعالی را چنین بنده بوده ای؟
این حکایت را نوشتم تا اگر احیانا کسی از ما دانشجویان ادیان و عرفان خواست که یه داستان از تذکرة الأولیاء بگیم، کم نیاریم؟؟؟
چی ، برای رضای خدا بنویسم؟ اتفاقا اینکه می خوام آبرویمان نره، برای خدا نیست؟ اما برای اینکه دلتون نشکنه این حکایت رو برای رضایی خدا نوشتم.
پاشو یالله! تنبلی نکن، چندتا حکایت هم شما بنویس! ننوشتی هم ننوشتی!!!




